تبليغاتX
"...دل نوشته های یک ساندویچ..."


"...دل نوشته های یک ساندویچ..."

 

 

کوچک باشيم اندازه نخود
يا بزرگ باشيم قد يک غول
اندازه هميم
وقتي خاموش کنيم چراغ ها را .

پولدار باشيم مثل پادشاه
يا آس و پاس باشيم عين گدا
قدر و قيمتمان يکي است
وقتي خاموش کنيم چراغ ها را .

سياه باشيم يا سفيد
سرخ باشيم يا زرد و نارنجي
يک رنگ مي بينندمان
وقتي خاموش کنيم چراغ ها را .

پس خداوند اگر يک وقت بخواهد
رو به راه کند کارها را
راهش شايد اين باشد
که دست دراز کند و خاموش کند چراغ ها را .

 

......

نوشته شده در 84/05/17ساعت 6 PM توسط : SeVeDeHe| |

 

 

ای بابا سه ساعت نشستم نقاشیامو گذاشتم این تو ، اول که هی شونصد بار  DC شدم بعدشم که

هیچ کودوم باز نشدن اهه اهه اهه

هی هی هیانقد حرف تو کلم که الان قاطی کردمو همشو یادم رفت و ای کبوتر بیچاره

آهان اول بگم که از آدمایی که فک میکنن اگه معلوماتشون و بریزن بیرون (یعنی به بقیه ی آدما یاد بدن)تموم میشه، متنفرم

واقعا باعث تاسف...

بعدشم اینکه از دست این بابک  ، که کشت منو بس که گفت درباره ی من و عسلم بنویس

آخه دامادم دامادای قدیماااااا... لا اقل اگه آن لاین میشدن یه pmبه مادر زنشون میدادن ، یه سلامی به پدرزنشون می کردن...

مگه دستم بهت نرسه بابک، انقد قلقلکت میدم که رنگ بادمجون بشی 

iiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii

 

اسم عمو شلی عکس خوشکل ازش پیدا نکردم

 

ای ول یه شعر از عمو شلی می نویسم واستون خیلی قشنگه :

 

يادم باشد!
 
وقتي که ميميرم
 
کسي را از قلم نيندازم
 
و براي همه
 
يک فا تحه بخوانم
 
يادم باشد!
 
وقتي که مردم و بودم
 
به احترام تمام کسانيکه زنده اند و نيستند
 
يک لحظه سکوت کنم !

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به به خوشمان آمد ، دوباره سعی خودم و میکنم که نقاشیارو بذارم حالا ببینیم چه شود

راستی جباب جینگیلی جای خونواده خالی نباشه

 

راستی تر اینکه : حیف شد که جناب رئیس جمهور فرمودن که واسشون پیام تبریک نفرستند ، چون من الان قصد داشتم این کارو بکنم...

هی هی هی هیاصلا بی خیال take it easy

به قول یاسی :

غصه نخور بزی جون ، کوچه رو ببین سروناز

...... bye

 

نوشته شده در 84/05/15ساعت 6 AM توسط : SeVeDeHe| |

 

یامعشوقه الایرانی ، بعد السلام و الاحوال پرسی انا امیدوارم که مزاجک عین الصحت و السلامت بوده باشد . و اگر انت از احوال انا خواسته باشی ، لا ملال لنا  سوای فراقک ، که آن هم  ان شاءالله  تعالی   فی  همین ایام  دیدارنا و مرادنا حصولننا...

باری یا ایتها العزیزه ، انا فی آتش العشق انت کمثل الچوب فی الحال سوختن می باشم و جلز و ولزنا درآمده.

فی کل شبها که انا سرم را علی المتکا می گذارم ، اشکنا کمثل الرودخانه جاریه علی البستر و آه   سوزاننی به سوی آسمان صعودن !

الهی انا قربان انت بروم ، انا قسم می خورم به جاننی و بجانک که فی کل شبها ابدا خواب فی چشمنا

لا داخلون و اغلب الی صبح بیدارون و گریه زارون فی هجرک .

انا قربان چشم و ابرویت بروم و جان ناقابل الحقیر فدای انت بشود !

بخدا رنگم من الهجرانک کمثل الزردچوبه اصفر شده و قلبنا کمثل الآلبالو احمر گردیده .

آه......آه یا ویلنا که بیادک هر لیل یقوقو ! یعنی وق وق می زنم .

و هر چه نامه جات العاشقانه الی انت ارسالون هیچ لا جوابون گویی انا را لا آدم حسابون !!!!

به جان الانت که از جان حقیر عزیزتر است قلبنل فی فراقک مجروح و لباب قلبنا بروی انت مفتوح .

انا نمی دانم که چرا از من فرارون ! در صورتی که انا من العشقک بی قرارون... گویا لا رحم فی قلبک !!!

انا هستم واحد ، جوان ، الباسواد و صاحب المعلومات الکثیره . با تمام این احوال حاضرم حلقه العبودیت و البندگی انت را فی گوشم آویزاننا !

رحم...رحم ، یعنی نگذار من(men) جفائک خودم را با اربع النخود تریاک یقتلون !!!

انا دیگر طاقت الفراغ ندارم  و بوصالک مشتاقون ولی خداوند به قدر مثقال الذره  وفا فی وجودک لا آفریده .

انا تا ثلاث ماه دیگر مرتبا فی هر هفته واحد النامه العاشقانه برای انت می نویسم  !!! تا به حال زارنا متفکرون و چنانچه باز به درد دلم لا یرسون ، آنقدر اشکنا من الچشمنا سرازیرون تا جان به جان آفرین تسلیمون 

 

آنکه من الفراغک زردا و لاغرون !

الجوان الضعیف الکثیف الخفیف !

 

...

نوشته شده در 84/05/06ساعت 4 AM توسط : SeVeDeHe| |

 
 
دوست من!
 
به خاطر داشته باش که:
 
خنده ها نه طعنه روزگار است به تاريکي شب و نه هواي مسموم ماندگار
 
خنده ها نورهاي رنگ باخته روزگارند و بوي تعفن وار گذرا
 
خنده ها حکم قاطع اعدام نيست ، اغاز بازي کودکانه عدالت است و عدالت اختراعي است براي توجيه ناتوانيها
 
خنده ها سبزه ی نفرت بار بهار است ، در رقابت با زرد مطبوع پاييز
 
خنده ها تعبير فلسفي قدرت نيست ، نشان مسلم شگفتي است
 
خنده ها مسير اشتباه وجدان است ، در موازات با گامهاي ديگران
 
و ديگران..............
 
ديگران نه نقشهاي حک شده اند و نه بودن هاي باور پذير
 
ديگران همان  عابران نقابدارند که هرگز پديدار نميشوند
 
همانهايي که شايعه بودنشان نقل محافل است ولي فلسفه بودنشان هنوز به اثبات نرسيده است
 
همان نقشهاي رنگين پشت ديوار
 
همان مردگان هميشه حاضر
 
همانهايي که تو از اين پس نه بودنشان را ميبيني و نه خنده هايشان را ميشنوي
 
پس زندگي کن به شيوه خودت به راهي که اين بار تو برگزيده اي
 
درست يا غلط
 
زندگي کن نه از روي جبر که از روي اختيار
 
و بدان که اين اراده توست که روزگار را رقم ميزند
 
اراده اي که تنها و تنها از ان توست...
 
 
 
نوشته شده در 84/05/05ساعت 12 PM توسط : SeVeDeHe| |

چه کسی خواهد دید ، مردنم را بی تو ؟

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی ، روی خندان تو را کاشکی می دیدم .

شانه بالا زدنت را بی قید ، و تکان دادن دستت را که مهم نیست زیاد ،و تکان دادن سر...

چه کسی باور کرد ، جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد ؟

...می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی...

 

 

بعضی وقتا آدم دلش واسه یکی انقد تنگ میشه که دلش می خواد از رویاش بیرون بکشتش و تو دنیای واقعی بغلش کنه Now i know life doesn't always go my way ! so: TaKe It EaSy

نوشته شده در 84/05/01ساعت 7 PM توسط : SeVeDeHe| |


Design By : Night Skin