
آیا فردا را خواهم دید ؟
تا غروب راهی نيست...
دلتنگم ، باید ساعتی بروم .
جمله ای بايد بگويم و شايد بايد کمی ببارم !
نميدانم امروز ، چرا کوچه ها کج شده اند رو به پايان زمان !
يکی از من پرسيد :
تا سلام فردا چند ساعت راه است ؟!
نميدانم...
آيا فردا را خواهم ديد ؟
و در فردا تو را... ؟!
نميدانم ....
لبخند او ، برآمدن آفتاب را
در پهنه ی طلایی دریا
از مهر ، می ستود .
در چشم من ، ولیکن....
لبخند او برآمدن آفتاب بود !
"فریدون مشیری"

خدا از من پرسيد:
دوست داري با من مصاحبه كني؟
پاسخ دادم:
اگر شما وقت داشته باشيد .
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
من سؤال كردم:
چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟
خدا جواب داد : ....
اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند .
اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند .
اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند .
اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند .
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
خدا پاسخ داد:
اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد.تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند .
اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند .
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند .
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند .
ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است .
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند .
اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند .
اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند .
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم ،
و افزودم:
چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»

دوست من!
روزي که تو امدي ، نه کوير ها سبز شدند و نه اتشکده ها خاموش !
نه اسمان سقوط کرد و نه زمين عروج !
نه ديوارها ترک برداشتند و نه کوه ها جا به جا شدند !
روزي که تو امدي ، هيچ ريسماني بي اراده روزگار از گذشته جدا نشد.
هيچ اسماني بي دليل ابري نگشت و هيچ ابري بي اعتبار نباريد.


وای چقد دلم واسه جینگیلی تنگ شده ، کاشکی زوووووود بیاد ، یفته موووسافیت ![]()
اول مهر امسال رو خیییییییییلی دوس دارم،بی صبرانه هم منتظرم که بیاد ![]()

به من گفت :
من آدم مثه تو زیاد دیدم.
از اون روز هر شب تو آینه به خودم خیره می شم .
خیلیم چشام هیز شده !!!
مجبور می شوم،
به دورترین عزیزترینم،
با بلندترین صدا بیاندیشم .
"رویا زرین"

هی هی جااااااااااااااااااااان
خیکییییییی ![]()
شیکمووووووووووووو
گردالییییییییییییییییییییییییی
گردوووووو![]()


مدت زیادی از تولد برادر کوچولوی ساکی نگذشته بود ،
و او مدام اصرار می کرد که می خواد با اون تنها باشه ،
پدر و مادر هم می ترسیدند که ساکی هم ،
مثل بیشتر بچه های چهار، پنج ساله ،
به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند .
این بود که جوابشان همیشه نه بود !
اما در رفتار ساکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد.
با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او
روز به روز بیشتر میشد .
بالاخره پدر و مادرش هم تصمیم گرفتند با او موافقت کنند.
ساکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست .
اما لای در باز مانده بود ،
پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند.
آنها ساکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت.
صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت:
نی نی کوچولو :
به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم می ره ! ![]()
"آن میلمن"

بعضی وقتا آدم واسه تلافی دست به کاری میزنه ، که نه به نفع خودشه و نه مطابق با گفته های قبلیش .
آخه یه آدم مهربون مگه چقد می تونه ظرفیت تحمل آزار و اذیت از طرف یکیو داشته باشه ؟؟؟ اونم کسی که عاشقانه دوسش داشته !!!
چقد می تونه ببینه و بشنوه و هیچی نگه ؟؟؟
صبر کنه و صبر....
بالاخره یه روزی ممکنه این صبر لبریز بشه و جای خودش و به خشم و کینه و انتقام بده.
خدا اون آدم خوبه رو اما جوری آفریده که از هیشکی هیشکی نمی تونه کینه به دل بگیره،
نمی تونه به کسی صدمه ی جسمی و روحی بزنه ،چون در وجودش نیست ،
فقط دیگه دوس داشتنش رو از یاد میبره . دلسوزی خشک و خالی.
به آدمایی فک می کنه و دوسشون داره که دوس داشتن رو می فهمن و درک می کنن و ارزشش رو دارن.
.
.
.
"فالکو" یه حرف قشنگ می زنه که :
اون آدم خیلی خوبیه ، انقد شیرینه که نگو ،
همیشه می خنده ،با همه مهربونه ، همه دوسش دارن ،
منم باید عاشقش میشدم !
اما مشکل اینجاس که همه ی عمر که نمیشه شیرینی خورد!
کاش با این همه مهربونی بعضی وقتا هم عصبانی می شد.
دیگه همین ، پس آدم خوبه که گفتم درسته![]()

بر سر گور کشیشی در کلیسای"وست مینستر"نوشته شده است:
"کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم.بزرگتر
که شدم متوجه شدم،دنیا خیلی بزرگ است و من باید انگلستان را
تغییر دهم.بعدها کشور انگلستان را هم بزرگ دیدم و
تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم.
در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم.
اینک که در آستانه ی مرگ هستم ، می فهمم
که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم ، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم.
.gif)
"پیچ هر جاده را که رد کنی،شمعی به تو خواهند داد.هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند.یا
بمان و بپذیر سیاهیت را،یا برو،زیرا شمعی به تو خواهند داد ."
رفتم و بی قراری توشه ام بود.
رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم .
رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بی کارند و چشمانت تعطیل.
رفتم و پیچ اولین جاده را که رد کردم شمعی به من دادند.شمعی دردناک که تا ته استخوانم را سوزاند.
آن رهنورد به من گفته بود شمعی به تو می دهند اما نگفته بود شمع را در تنت فرو می کنند !
شمع را هرگز به دستم ندادند ، در گوشت و خون و استخوانم فرو کردند.
جاده در پس جاده ،پیچ در پیچ. پشت یک پیچ شیطان بود و پشت یک پیچ فرشته.
پشت یک پیچ شک بود و پشت یک پیچ یقین.
پشت یک پیچ کیفر و پشت یک پیچ ایمان.
و هی شمع و شمع و شمع.بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود .یه ازای هر وجب روشنایی چرا این همه درد ؟!
درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می کردند،از دوستانی بود که دوستم نداشتند.
راه که افتادیم،هزار نفر بودیم . هزار دوست،
اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم ، دیدم دوستم نیست ، دوستم دشمن صدایم می کند.
و هر بار گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ جاده نمی خواهم.دوستانم را می خواهم ،دوستانم .
هر بار اما رهنورد به من می گفت :
جلوتر برو،کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد .
شجاعت دشمن خوانده شدن ! این یکی از هزار اصل رفتن است.
پیچ در پیچ ، جاده در جاده ،شمع در شمع ،هزار جاده مانده است و هزار پیچ . تنم پر از شمع است .
شمع ها آب می شوند و از تنم خون و موم می چکد .
دیگر برای برگشت دیر است.جاده تاریک است و شب سیاه و من مسافری شمع آجین که هیچ کس دوستش ندارد....
"عرفان نظر آهاری"

شب خوش "سبزه "
سر بر بالش بگذار و بخواب.
پرده ها را می کشم ، تا سرما نخوری.
فردا با هم ، درباره ی کارها حرف می زنیم.
شب خوش "گیاهک"
در گلدانت آسوده بخواب.
مراقب باش ! به مرض پژمردگی دچار نشوی.
ای سبزه های تازه درآمده یادتان باشد،
از زنبورها حذر کنید.
شنیده ام که آنها می توانند، ناقل بیماری های خطرناکی باشند.
شب خوش سبزه، گیاهک،
شب خوش
بیا این هم لیوان آب !
می خواهی چراغ را روشن بگذارم ؟
فردا صبح...
سر میز صبحانه می نشینیم،
گوشت و تخم مرغ مال من...
نیتروژن مال تو.
سبزه...
دوستت دارم...
مثل کسی که به زن و فرزند وفادار است.
"عمو شلی"

اینم واسه دفاع از حقوق خانوما ![]()
همشون به جز یک عدد آدم ![]()
هووووووووووووووی
کله پووووووووووووووووووک
سوده کله پوووووووووووووووووووووووووک
خنگووووووووووووووول جوووووووووووووووووووووووووووون
یکی منو بزنه ![]()
یکی منو محکم گاز بگیره ![]()
یکی منو بکشه به سیخ کبابم کنه ، جزغاله شم![]()
خوب من چیکار کنم عاشق لیمو ترش با نمکم ، بعد جینگیلی همش منو دعوا می کنه میگه نخور چشات چپ میشه![]()
خرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
میموووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون
بداخلاقووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو![]()
پورفوسور کااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال
کچل مو فرفری ![]()
چووووووووبووووووووووووولی ![]()
آقا ماشالا ![]()
به عمه جان بابات بخند ![]()
منو دعوا کنین ، بجوین
با اره برقی اره کنین منوووووووووووووووووووووو![]()
با ساطور دو شقم کنین![]()
خدافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ![]()

شدم یه slow motion مسخره که حوصله نداره حتی از سر جاش پاشه ![]()
۱۰۰۰تا کار ریخته روو سرم ، میخوام دکور اتاقم عوض کنم ولی اصلا حوصله ی فک کردن به اینکه چیو کجا بذارمو ندارم . لطفا کمکم کنید...
عین شهر شام شده اینجا،هر کی دنبال هر چی میگرده ، میاد تو اتاق من![]()
من نمی دونم تابستونو کدوم خنگی اختراع کرد ، دلم واسه درس خوندن یه عالمه تنگ شده ، کی باشه اول مهر شه راحت شیم ، به قول معروف oh shit![]()
آهان راستی تا حالا شده بخواهین حال خواهر برادرتون رو بگیرید اساسی ؟؟؟؟ پس خواهشن تو این مورد هم به من کمک کنید که عمرا خودم بشینم فک کنم که چه جوری حالشون رو بایدگرفت![]()
عمرا تو این یه مورد کوتاه بیام،پس لطفا نگید take it easy که هر کی بگه حال اونم میگیرم![]()
منتظر نظرات و پیشنهادات سازنده هستمممممممممم
فعلا![]()

قوانين و مقررات وبلاگ
:
1. ورود اطفال و بزرگ
سالان ، ممنوع !
2.ورود آقايان و خانوم ها و غيره ها ، چي؟
ممنوع !
3.استعمال دو
خانيات،سه خانيات و بالاتر اکيدا ممنوع
4.ورودسگ، گربه، سوسک ،
مگس ،خزنده ،پرنده ،جونده،
جنبنده ،درنده و اينا هم ممنوع
!
5.هر کس هم که بياد اين تو و نظر
ندهد،الهي که اسب آبي... D:
6.ورود با جوراب
نشسته ممنوع
7.ورود آدم هاي
کم ظرفيت،بااااااا
ظرفيت و فاقد ظرفيت نيز ممنوع
!
8.نظر دادن بدون ذکر نام و ايميل ممنوع
!
9.ورود آدم هاي بداخلاق ممنوع
10.لطفا تقاضاي نسيه کردن
ممنوع !(چون نسيه خيلي وخخته که مرده)
11.دست کردن تو مماخ ممنوع !
12.کفشاتم در بيار بچه جان
D:
حتي شما دوست عزيز
(;;