تبليغاتX
"...دل نوشته های یک ساندویچ..."


"...دل نوشته های یک ساندویچ..."

                                                    امروز ، براي من روز مقدسي است .  

امروز مثبت ترين روز خداست ،

نوزده سال پيش درهمين روز بود كه من دنيايي شدم ،

فهميدم دنيا سرزمين وسيعي است پر از مشكلات سخت ، 

و من هم موجودي هستم وسيع تر و سخت تر از دنيا .

فهميدم که براي نسوختن در گرما ،

بايد خود را به ميان آب و آتش زد ، نه در ميانه آن .
همان روز در گوش من خواندند :

تو آمدي كه برگردي ، نيامدي كه بگردی !

همان روز به من گفتند :

شعر ، صدا ، آب ، هوا ، مادر ، پدر ، خدا و عشق مال توست .

همان روز  فهميدم كه هيچ مجالي از « لحظه »  خالي نيست و  لحظه هم جاي بي خيالي نيست .

فهميدم كه پدر و مادر از ثانيه هاي بيداري و گريه هاي من لذت مي برند و دور و بري های من از لحظات خفتن و  سكوت و مردگی من .
من در امروزی فهميدم كه تقديرم نه گياه است و نه حيوان ، نه فرشته است و نه جن ، نه جماد است و نه چيز ديگر . قدر من انسان بودن است و اين قدر تا ابد در قبر هم نمي خوابد حتی اگر من فراموشش كنم .

من فهميدم كه بايد شكرگزار بود به خاطر همه ی چيزهايي كه خدا به ما داده و بايد شكرگزاربود كه خدا هر آنچه را كه از او مي طلبيم به ما نمي دهد !
امروز مثبت ترين روز خدا است ،
امروز روز تولد من است....
نه ،  امروز روز تولد من و يك نفر ديگر است... و شاید صدها نفر دیگر !

 

...........مباركمان باشد...........

                                        

     

دستامو بالا میبرم ، صدای ضربان قلبم رو می شنوم ، صدای تیک تاک لحظه لحظه ی زندگیمو ،

لحظاتی که می گذرن و من و شما از دستشون میدیم .

 

پ .ن : یک روز صدای این تیک تاک رو دیگه نخواهم شنيد ، نخواهیم شنيد .

  

نوشته شده در 84/09/20ساعت 0 AM توسط : SeVeDeHe| |

 

دوست دارم  خموش تو باشم

در غيبتي كه دور مي شنوی

صدايم را

اما به لمس ات در نمي آيم .

چشمانت در پرواز , 

و مهربوسه اي بر لبانت 

اشباح از روح مني

درتكاملش صعود مي كني

شكلي ديگر مي گيري 

مثل يك پروانه ي رويايي ,

يك كلمه سودايي . 

دوست دارم خموش تو باشم

هرچند... 

سوگواريت , آن دور , به پروانه , 

ناله ي كبوتري بخشد .

مرا مي شنوي  

صدايم نزديك ات نيست .

بگذار ! بيايم و خموش سكوت ات بمانم ,

و در خموشي  بگويم... 

كه نور چراغ 

و سادگي حلقه دارد .

تو چون شب

خموش  و برج مانندي

و ستاره سكوتت را مي پذيرد

بي تزوير , دور . 

دوست دارم خموش تو باشم

درغيبت ات , چو مرگ ات  

دوربمانم , پراز اندوه .  

شادم , شادم كه حقيقت ندارد .

اما 

يك كلمه

يك لبخند

ميتواند كافي باشد...

 

" پابلو نرودا "

 

نوشته شده در 84/08/30ساعت 0 AM توسط : SeVeDeHe| |

 

نه خووودا وکیلی گاو به این خوشکلی دیده بودین تا حالا ؟؟؟بعدش هی وردارین به من بگید آخه گاو و گوسفندم شد چیز (آدم)که تو میری عاشقشون میشی ؟؟؟؟ یا اینکه میگین چیز(آدم) کم بود تو رفتی عاشق خر و گاو و گوسفند شدی ؟؟؟؟ به جان بچم به هیچ وجه من الوجوه قصد توهین به مقام شامخ () انسانیت ندارم  ولی خداییش اگه بد می گم , بگو بد میگی !!!! ( غلط کردی بگی من بد میگم )  .

عجبااااا دیروز (دیروز یعنی پریروز ) سوار تاکسی از دانشگاه  به سمت آزادی روانه بودیم , البته چشمتون روز بد نبینه , راننده خیلی ناشی و پر حرف بود , مرتبا برای ما از قیمت ۴ کیلو سیب زمینی و بیمه ی شخص ثالث و پل هوایی جلوی دانشگاه حرف میزد  ما هم هممون هی تر تر تر تر تر (هممون => ۵ عدد دوشیزه ی جوان ) بعدشم هی نظرات ما رو جویا میشد !!!!!

خلاصه که فک کنم یه آدمی زده بوده بهش یه یک ماه پیش خیلییییی خرااااااااااااااااب (هه...بعد از مدت ها گفتم خراب )  ولی بنده خدا چیزتر() از این حرفا بوده که بمیره...الانم رضایت نمیده طرف همتو تو زندونه ... حالا ما هم هی نصیحت که آره , ثواب داره , این طوریه , اون طوریه  به قول شهریار : یک در دنیا صد در آخرت...خلاصه اینم از راننده ها ی قشنگ و خارجیه ما .

من که همیشه می خوام از uni برم به سمت آزادی , یه ۷ , ۸ , ۱۰ تا گوسفند (نری(neriiiiii) ) نذر می کنم که سالم به هر جا می خوام برم برسم

*** جااااااااان , هه دوباره حواسم رف پیش گاوه , خووودا وکیلی ببینین چقد ناز و ذوق مرگانه رفته حموم , یه کمم خنگه چون فک کرده رفته تو چیز() که عینک غواصی(شنا ) زده , هه...آدم دلش می خواد بره سوارش بشه

                                                          *****

پ.ن ها :

۱. شونصد ساله می گن دو نفر تو تاکسی جلو نشینن , ولی من نمی دونم چرا همه همچنان کر می باشند  

من که فک میکنم به قول" خودش " به خاطر جاذبه های توریستیه این جریان هستش

۲. کمربندای ایمنیه راننده تاکسیا هم جزو همون جاذبه های توریستیه کشور باید باشه یحتمل !!!!!

۳. .....

۴ . اینو نمیشه گفت چون اونوخ منم مثه یاسی حرف  زدم (نه که نزدم اصلا ) حالا که گفتم یاسی جا داره که ماچش هم بکنم =>

۵ . جوا ب یه آدم چاقاله حسود احمق :

تا کور شود هر آنکه نتواند دید
چاقال اولا به تو هیچ ربطی نداره , چاردیواری اختیاری
دوما تو که عرضه ی همین کارم نداری برو بمیر

۶ . خودکشی رو بعدا می ذارم  دوباره , فعلا اینو داشته باشین

۷. نمی دونم چرا نوک انگشت اشاره ی دست چپم می خاره

۸ . فحلن

 

 

نوشته شده در 84/08/26ساعت 1 PM توسط : SeVeDeHe| |

 

      

                                                  

                                                            *****

پ . ن :

خوبه حداقل سارا و جینگیلی هستن که منو دوس داشته باشن , یا با این چیزایی که می نویسن واسمو با ذوق میان میگن سوده چشاتو ببند یه چیزی نشونت بدیم , خوشحالم کنن

 (با اندکی تهغییرات)

نوشته شده در 84/08/24ساعت 1 AM توسط : SeVeDeHe| |

 

  گاه و بی‌گاه فرو می‌شوی

  در چاه خاموشی‌ات ،

  در ژرفنای خشم پرغرورت ،

  و چون 

  بازمی گردی                                                

  نمی‌توانی حتی اندکی

  از آن‌چه در آن‌جا یافته‌ای                   

  با خودت بیاوری .

 

  عشق من ! ، در چاه بسته‌ات

  چه می‌یابی ؟

  خزه‌ی دریایی ، مانداب ، صخره ؟

  با چشمانی بسته چه می‌بینی ،

  زخم‌ها و تلخی‌ها را ؟

  زیبای من ، در چاهی که هستی

  آن‌چه را که در بلندی‌ها برایت کنار گذاشته‌ام

  نخواهی دید .

  دسته‌ای یاس شبنم‌زده را

  بوسه‌ای ژرف‌تر از چاهت را .

 

  از من وحشت نکن ،

  بار دیگر در ژرفنای کینه‌ات ننشین

  واژه‌هایم را که برای آزار تو می‌آیند

  در مشت بگیر و از پنجره رهایشان کن

  آن‌ها بازمی‌گردند برای آزار من

  بی‌این‌که تو رهنمونشان باشی

  آن‌ها سلاح را از لحظه‌ای درشت‌خویانه گرفته‌اند ؛

  که اینک در سینه‌ام خاموش شده است

  اگر دهانم سر آزارت دارد

  تو لبخند بزن

  من چوپانی نیستم نرم‌خو ، آن‌گونه که در افسانه ،

  اما جنگل‌بانی‌ام

  که زمین را ، باد را و کوه را با تو قسمت می‌کند .

 

  دوستم داشته باش ، لبخند بزن

  یاری‌ام کن که خوب باشم

  در درون من زخمی بر خود نزن ، سودی ندارد ،

  با زخمی که بر من می‌زنی خود را زخمی نکن !

 

 

  "پابلو نرودا"

 

نوشته شده در 84/08/22ساعت 1 PM توسط : SeVeDeHe| |

 

بر وزن شعر" خانه ی دوست کجاست "

یونجه ی تازه کجاست ؟؟؟؟

جفتکش توی هوا ماند که پرسید خری !

کره خر مکثی کرد ,

سر خود را گرداند , تا نبیند  الاغ

پوزه بندش را , که کمی پاره بود .

و به سم روی خاک , به افق کرد اشاره

و چنین گفت :

تا ته این راه , تا همانجا که گاو , دم خود کرده هوا

دو قدم مانده به کوه

یونجه زاریست که  تا اکنون , آدمیزاد نرفته آنجا

اولش می ترسی , هین هین میشنوی

و در اندیشه ی سیخونک , بدنت می لرزد .

عرعری کن رسا , در فضای عشق

و رها کن پالان , و رها کن افسار

آن طرف تر خری می بینی

که ازو می پرسی

یونجه ی تازه کجاست ؟؟؟؟؟؟


  •  ای بابا اینم شعر طنز واسه اینکه ببینید که خرها هم خیلی با آدما فرق نمی کنن 

 

  •  تفاوت یونجه با دوست در این می باشد که : (از دید بنده البته)

           یونجه خوردن باعث پر شدن شکم می شود حداقلش , ولی دوست چی خدا وکیلی ؟؟؟

           پس لطفا بیخیال خانه ی دوست بشید ,  همون یونجه رو بچسبید

 

نوشته شده در 84/08/20ساعت 5 PM توسط : SeVeDeHe| |

بقدر تحمل زمين سنگينی    

و بقدر بال زدنات ، سبک                                                             

بقدر تپش قلبت زنده ای

و تا آن دوردستي که چشمت ببيند ، وسيع

بقدر دوست داشتن هات خوبي

و بقدر نفرت هات ، بد

چشم و ابرويت هر رنگی که می خواهند باشند

رنگ تو همان است که دیگری بیند

دست آورد مپندار آنچه را تاکنون زيسته ای

بقدر يکه زيسته ای ، به پايانت نزديکی

هر قدر که می خواهی زندگی کن

عمرت بقدر دوست داشتن هات است

بقدر آشنائيت با خنده ، خوشبختی                   

تأسف نخور ، بقدر گريه هات خواهی خنديد              

بپا که همه چيز را تمام شده نپنداری

بقدر دوست داشتن هات، دوست داشته خواهی شد

بقدر ارزشی که به ديگری می دهی انسانی

اگر يک روز دروغ خواهی گفت

بقدر اعتمادی که ديگری آزادانه بتو دارد انسانی

در روشنائی ماه حس حسرت معشوق پيداست

بقدر حسرت کشيدنات به او نزديکی

فراموش نکن ،‌ بقدر بارش باران خيس هستی

و بقدر تابش آفتاب به رويت ، گرم

بقدريکه خود را تنها حس کنی، تنهائی

و بقدريکه خود را محکم حس کنی ، محکم هستی

و بقدريکه خود را زيبا حس کنی ، زيبائي

بنگر که حيات اين است !

بنگر که زندگی اين است !

بقدريکه اين رو به ياد داشته باشی زندگی می کنی

و بقدر هر نفسی که در فراموشی اش بکشی ، سردت خواهد شد...

گل بقدريکه آب داده شود زيباست

و پرنده ها بقدر رام شدنشان ، دوست داشتنی

بچه بقدر گريه کردنش بچه است

و هر چيزی را بقدريکه ياد گرفته ای می دانی ، اين را هم بدان ،

* بقدر دوست داشتنت دوست داشته می شوی *

HydroForum® Group

 

پ.ن ۱ : این شعر مال یک شاعر ترک می باشد از کشور ترکیه نه ایران

پ.ن ۲ : یه چیزی تو مایه های یکی تو راس می گی یکی پینوکیو یکی تو قشنگ راه میری یکی تنسی تاکسی۲ و...

(در هر صورت من که خوشم اومد , امیدوارم شمام خوشتون بیاد...خط خوردگی رو هم به دل نگیرید ! )

 

نوشته شده در 84/08/18ساعت 3 AM توسط : SeVeDeHe| |

لبانت به ظرافت شعر...    

شهوانی ترین بوسه ها را , به شرمی چنان مبدل می کند که جاندار غارنشین از آن سود می جوید تا به صورت انسان درآید .

و گونه هایت با دو شیار مورب که غرور تو را هدایت می کنند و سرنوشت مرا...

که شب را تحمل کرده ام بی آنکه در انتظار صبح مسلح بوده باشم .

و چشمانت که راز آتش است !

عشقت پیروزی آدمی است هنگامی که به جنگ تقدیر می رود .

و آغوشت...

اندک جایی برای زیستن , اندک جایی برای مردن .

و گریز از شهر که با هزار انگشت به وقاحت, پاکی آسمان را متهم می کند .

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد .

توفان ها در رقص عظیم تو به شکوهمندی نیلبکی می نوازند ,

و ترانه ی رگهایت آفتاب همیشه را طالع می کند .

بگذار چنان از خواب برآیم که کوچه های شهر حضور مرا دریابند...

و دستانت آشتی است و دوستانی که یاری می دهند تا دشمنی از یاد برده شود .

پیشانیت آینه ی بلند است , تابناک و بلند ,

که خواهران هفتگانه در آن می نگرند تا به زیبایی خویش دست یابند .

دو پرنده ی بی طاقت در سینه ات آواز می خوانند .

تا در آینه پدیدار آیی عمری دراز در آن نگریستم ,

من برکه ها و دریاها را گریستم .

حضورت بهشتی ست که گریز از جهنم را توجیه می کند ,

دریایی که مرا در خود غرق می کند تا از همه ی گناهان و غرور شسته شوم ,

و سپیده دم با دست هایت بیدار می شود .

 

                                                                                                          "احمد شاملو"

                                                          ****

آیدا...

 

نوشته شده در 84/08/16ساعت 3 PM توسط : SeVeDeHe| |

                                                                                       

 

دل من
با طلوع هر سپیده ،
از رویاهای دور و عشق‌های تلخ خبر می‌دهد !

نورِ خورشید....
قاصد دریغ‌های بی‌مرز است ،
و اندوهی کور در عمقِ روح
!

شب حجاب سیاهش را برمی‌چیند
تا روز گستره‌ی پرستاره را بپوشاند .

با این روان شب‌زده چه خواهم کرد ،
در این دشت و در محاصره‌ی فلق ؟

اگر فانوس چشم‌هایت خاموش شود ،
و تنم حرارتِ ‌نگاهت را احساس نکند
چه خواهم کرد؟

چرا تو را در آن شب روشن از دست دادم؟

سینه‌ام امروز
مثلِ ستاره‌ای مرده بایر است!

 

 " فدریکو گارسیا لورکا "

                                                               ***

  میخواهم...

 

نوشته شده در 84/08/14ساعت 12 PM توسط : SeVeDeHe| |

 

SohrabSepehri.com

مي رفتيم ، و درختان چه بلند ، و تماشا چه سياه !

راهي بود از ما تا گل هيچ .

مرگي در دامنه ها ، ابري سر كوه ، مرغان لب زيست.

مي خوانديم :  "بي تو دري بودم به برون ، و نگاهي به كران ، و صدايي به كوير."

مي رفتيم ، خاك از ما مي ترسيد ، و زمان بر سر ما مي باريد.

خنديديم :  ورطه پريد از خواب ، و نهان ها آوايي افشاندند.

ما خاموش ، و بيابان نگران ، و افق يك رشته نگاه.

بنشستيم ، تو چشمت پر دور ، من دستم پر تنهايي ، و زمين ها پر خواب.

خوابيديم.

 مي گويند :  دستي در خوابي گل مي چيد.

SohrabSepehri.com

 

نوشته شده در 84/08/12ساعت 1 PM توسط : SeVeDeHe| |

          

 اول از همه الان جو رپ و یه سری مسائل بدجوری منو اخذ کرده به دلیل گوشیدن ممتد

 

ای بابا جونم براتون بگه علت اینکه تصمیماتی گرفتم که یه سری چیز میز اینجا بنویسم این بود که یاد یه اتفاق باحال تو پارسال درس (doros) مثه امروز اوووووووفتادم...

وگرنه حال ماله درس(doros) حسابی واسه آپ کردن نداشتم...جاتون واقعا اینجا خالیه الان که ببینید چه سر و صدایی هوا کردم همزمان چن تا صدای مختلف دارن واسم عربده or( اربده) میکشن .

جای یه چیزی خالیه ...

آهان چون جینگیلی گفته که از واژه ی "یادش به خیر" استفاده نکنم چون یاد پیرمردا میوفته پس بنابراین نمیگم که یادش بخیر...میگم که عجب روز باحالی بود با دوستان رفتیم اردوووو و حالی به حولی ۱۰/۸/۸۳  هیه...می خوام...

                                                           *****

- میگه : میشه ؟؟؟

- میگم :  آره .

- میگه:  الان ؟؟؟

- میگم : نچ (noch)

- میگه : پس کی ؟؟؟

- میگم : بعدا(badan)

- میگه:  فردا ؟؟؟

- میگم: چم (chem or chom )

                                                          *****

قبض موبایلم اووومده  N تومن...تصمیم گرفتم که روزی فقط تا ده تا sms بدم...یه جورایی دارم منفجر میشم...باور کنین خیلی سخته

ای بابا دل خوش سیری چند ؟؟؟؟

ماه رمضونم اومد و رفت این مادر ما نذاشت حتی یه روزه بگیریییییییییییم

خودم : حالا قوصصه نخور ایشاللا سال بعد

                                                          *****

می خوام یه شعرو که یه جا خوندم الان اینجا در وکنم :

                     

آی قاطرها، که بی خیال و خندان بار می کشید
در کنار ساحل، کرده الاغی اعتصاب
سم بر زمین می ساید و حق نهار می خواهد
او چارپایان را به اعتراض می خواند.

آی قاطرها، الاغ ها، آی اسب ها،
که پالان و زین به پشت خود دارید
الاغی از شما کمک می خواهد.

آی آدم ها، مگر چه می خواهد این الاغ
که فتاده اید به جانش با شلاق؟
آزادی عرعر و کمی ینجه
حقوق انسانی خران،
برای بارکشی روزانه
و کولی بیشتر به شما

آی آدم ها....

آی قاطرها........

 

                                                        *****

خب دیگه من برم بخوابم....

 

نوشته شده در 84/08/10ساعت 0 AM توسط : SeVeDeHe| |

 

 

 

خوب گوش كن !


هزاران زخمه بر تار اين دل زده‌اي .

 

خوش نوايي است ؛


حال چه را مي‌خواهي از ياد ببرم ؟

 

نوا را ، يا زخمه‌ها را ؟

 

شايد هم اين تار نازك دل را ؟

 

 اين تار را هم اگر از هم بدرم ،

 

 

با عطر دستانت چه كنم   ؟؟؟؟؟

              

            

                                                              ***            

 

پ.ن :   

 

 

نوشته شده در 84/08/05ساعت 8 PM توسط : SeVeDeHe| |

                                                       

شوهر: سلام، من Log in کردم.

زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خريدی؟
شوهر:
Bad command or File name.

زن: ولی من صبح بهت تاکيد کرده بودم!
شوهر:
Syntax Error, Abort, Retry, Cancel.

زن: خوب حقوقتو چيکار کردی؟
شوهر:
File in Use, Read only, Try after some Time.

زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.
شوهر:
Sharing Violation, Access Denied.

زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا يک تصميم اشتباه بود.
شوهر: Data Type Mismatch.

زن: تو يک موجود بدرد نخور هستی.
شوهر: By Default.

زن: پس حداقل بيا بريم بيرون يه چيزی بخوريم.
شوهر:Hard Disk Fulll.

زن: ببينم ميتونی بگی نقش من تو زندگی تو چيه؟
شوهر:
Unknown Virus Detected.

زن: خب مادرم چی؟
شوهر: Unrecoverable Error.

زن: و رابطه تو با رئيست؟
شوهر: The only User with Write Permission.

زن: تو اصلا منو بيشتر دوست داری يا کامپيوترتو؟
شوهر:
Too Many Parameters.

زن: خوب پس منم ميرم خونه بابام.
شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed.

زن: خوب گوشاتو بازکن، من ديگه بر نميگردم!
شوهر:
Close all Programs and Logout for another User.

زن: می دونی، صحبت کردن باتو فايده نداره، من رفتم.
شوهر: Its now Safe to Turn off your Computer.

                                                                 ***

نتیجه ی اخلاقی :

شوهر می خوای چیکار ؟؟؟             

دل خوش سیری چند ؟؟؟؟

 

نوشته شده در 84/08/01ساعت 0 AM توسط : SeVeDeHe| |


Design By : Night Skin