تبليغاتX
:.... Take it EZ ....:
87/09/30
 

آنقدر ناز خواهد کرد آفتاب ،که صبح فردا دیرتر بر خواهد خاست...

میگفت : مدت ها بود یادش رفته بود کنار مهربانی های مادر و پیشگاه عظمت پدر ، زانو بزند و میان صمیمیت شگفت خانواده بگو بخند ها را مرور کند...

میگفت : ظرف دانه های انار برایش همیشه یک کاسه ، صد کاسه ، خاطره بوده...خاطره های سرخ و روشن و شفاف...

میگفت : از فردایی که همه پاییزش را فراموش میکنند ، نمی ترسم زیرا درخت یادش نمیرود تمام دلبستگی سبزش را به برگ های فرداها...

میگفت : هوا که سردتر میشود دلم برای پرنده ها می سوزد...تازه میفهمم پرنده بودن چقدر جرات می خواهد...

میگفت : آدم ها را دیدی در زمستان چقدر سربه زیر می شوند...؟ وسیع...سرد...سخت...

اما انگار لبخند سردش نمیشود برای ظاهر شدن...برای طلوع روی چهره ها...

 

خوب میدانم دلم برای روشنایی تنگ نمیشود...اگرچه طولانی ترین شب سال ، شب اهریمن خیال میکند که افق های زمین را تاریک کرده است...

+ نوشته شده در 9 PM توسط : SeVeDeHe.
87/09/24
بع بعی میگه بع بع

 

یونجه میخواد ؟ نع نع

 

پس چرا میگه بع بع ؟

 

حتمنیش جیش داره 

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.

این همه دنبال آثار من بودین ، به به دستم درد نکنه با این آثارم ، یه کم مثه تخم دو زرده میمونه !!! 

+ نوشته شده در 0 AM توسط : SeVeDeHe.